یکشنبه 16 اسفند ماه سال 1388
۵۲) نقطه ی عطف

سال ها روز شماری می کنی تا برگردی. دلیلی واسه برگشت

نداری؛ فقط دلت می خواد دوباره برگردی به اون محله ای که توش متولد شدی و تاتی تاتی تو کوچه هاش قدم زدی. چرا انگار یه دلیلی هست؛ دلتنگی!

بعد از6 سال به آرزوت می رسی. تو کوچه ها با غرور قدم می زنی. احساس می کنی مالک این زمینی. پشت لبات تازه داره سبز می شه که بالاخره خونواده صاحب خونه می شن! هورااااااا!

تو بد دورانی هستی. هر کی هر چی میگه از سادگی و نادونی باور می کنی. یه روز تو خودتی، یه روز ریسه میری توی جمع. یه روز مشغول کتک زدنی، یه روز درگیر کتک خوردن. در کنار شیطونی های نوجونی درستم می خونی. یه کم که قد می کشی بت می گن برو دبیرستان!

 معلم زبان سر کلاس می گه بعد من تکرار کنین، یکی نگاش به بیرون کلاسه، یکی سرشو کرده زیر میز و شیشکی می کشه، بقیه هم مشغول خندیدن و مسخره بازین ولی چند نفری کلمه های آقا غضنفر رو تکرار می کنن! از مدرسه که می زنی بیرون نگات مدام این ور اون می چرخه.از رنگ مانتوهاشون می فهمی مال کدوم دبیرستانن. توی مسیر خونه با رفیقات همش شلوغ پلوغ می کنی و در عین حال مدام آب از لب و لوچت آویزونه.

توی راه مدرسه هر روز از جلوی یه فروشگاه بزرگ کتاب رد میشی که فقط کتاب های موسیقی داره. اکثر روزا با دوستت که گیتاریسته تو اون فروشگاه چرخ می زنی و کتابا رو نگا می کنی. دوست خوبیه. از اون رفیق الکیا نیس. حرفتو می فهمه و پشتته. کم کم به موسیقی علاقه مند می شی و دنبال ساز می گردی. بعد از 5-6 ماه اصرار و دعوا و خواهش بالاخره بابات قبول می کنه و ساز دلخواهتو می خری.

روزا تند تند می گذرن. دوران قشنگیه اما یه وقتایی دپرسی و ترجیح می دی نه مدرسه بری نه کاری کنی. با یک عینک آفتابی و یه نخ سیگار تو دستت احساس می کنی خوش تیپی شدی و بزرگ. ساعت 9 صبحه و تو خیابونا مشغول پرسه زدنی که دیگه خسته می شی و برمیگردی خونه. هیچی برات لذت بخش تر از این نیست که سرتو کنی زیر پتو و با هدفنت آهنگ گوش بدی. از اون آهنگای غم انگیز!

یه روز عاشقی فرداش فارغ.

 کنکور میدی، قبول میشی شهرستان، ذوق می کنی، به خیالت ... غولو شکستی. اولش سخته، ننه بابات به هزار امید و آرزو فرستادنت خیر سرت درس بخونی، اما تو همش تو خیابونا ... چرخ می زنی و علافی. وقتیم که تو خونه ای با رفیقات بساطی به پا می کنی!عرق، ورق، زرورق. نه همون ورقش واسه ما کافیه! اما همسایه هات همه خلافی رو تجربه می کنن! به تو هم تارف می زنن ولی هنوز یه ذره غیرت تو وجودت هست که بگی نه!

دو ترم مشروط میشی و سرافکنده! تصمیم میگیری، یه تصمیم بزرگ. آخه عاشقی! با خودت فکر میکنی، کلنجار میری. آخرش تصمیم می گیری. یه تصمیم سخت به خاطر کسی که دوسش داری. چون که زیاد دوسش داری تصمیم می گیری ازش دور بمونی، برمیگردی تهران و اونو همون جا جاش می زاری. برمیگردی که دوباره شروع کنی که این بار واقعا درس بخونی و آدم شی، که لایق اونی که دوسش داری شی.

الان که از اون دوران چند سالی می گذره از کارای گذشتم جز یکیش پشیمون نیستم. اونم عادت کردن به یه گناه بزرگ.

بگذریم. این احتمالا آخرین پستیه که دارم تو این اتاق می نویسم؛ اتاقی که ازش به اندازه ی 10 سال خاطره دارم. چه شب ها که تو این اتاق تاریک با چشم گریون، با لب خندون، با هزار امید و آرزو، با رویاهای دوران نوجونی و جوونی سر روی بالش گذاشتم. اتاقی که توش هم ذکر خدا بود و هم معصیت؛ که ای کاش نبود!

توی همین اتاق بود که صدها بار توبه کردم و هزاران بار شکستم.

دلم می سوزه واسه معصومیتی که داشتم و از دست دادم.

هرزگاهی یه اتفاقاتی تو زندگی آدم پیش میاد که می تونی اسمشو بزاری نقاط عطف زندگیت. مثل روز اول مدرسه، کنکور، رفتن به دانشگاه، روز فارغ التحصیلی، ازدواج و سربازی و حتی عوض کردن خونه ای که سال ها توش زندگی کردی.

حالا که قراره این اتاقو واسه همیشه ترک کنم، حالا که قراره به زور جلو بغضمو بگیرم، ترجیح میدم چشامو ببندم و بیشتر از این از گذشته هام یاد نکنم و آه نکشم.

خدایا تنهام نذار. کاری کن که موقع دل کندن از این دنیا آه نکشم!

شنبه 15 اسفند ماه سال 1388
۵۱) انتقاد سازنده!

خیلی متشکرم از محمدحسین.ر به خاطر انتقادی که کرده بود. ایشون این طور نظر گذاشته که: 

سلام میخواستم بهت بگم ضمن اینکه دستت درد نکنه که داری بسیاری از جوونای مملکتو  "از این بلای خانمان سوز نجات میدی ولی داری یکم بی انصافی میکنی همونطور که خودتم گفتی (صیغه کردن ) یکی از راه های جلوگیری از این کاره  میخواستم بگم که نمی بایست از رهبر مملکت یا هرکس دیگه که دارن زحمت میکشن کار به خوبی و بدی نداریم که چه تصمیم هایی میگیرن این جوری بگی که جامعه رو دادن دست یه مشت پیر و پاتال چون من خودم یه خاطره از رهبر شنیدم (از یه شخص که همیشه همراه رهبر بوده) که رهبر رفته به کوهنوردی دو تا جون رو دیده که توی بد وضعیتی بودن  با اینکه اون دو تا فکر میکردن رهبر دستور دستگیری اون دوتا رو میده اما رهبر خیلی راحت اومده و گفته که شما با هم چه نسبتی دارین البته اون دوتا هم دروغ نگفتن و رهبر گفته که مشکلی نیست اما بهتر است صیغه محرمیتی خوانده شود و یا حتی شما عقد ببندید اون دوتا هم تحت تاثیر قرار میگیرن و میان خود رهبر عقدشون رو میبنده و البته میخواستم با این حر فا آزادی رو توی کشور برسونم بر خلاف اینکه شما میگی جامعه بدست به مشت پیر و پاتال افتاده که  آزادی به جوونا نمیدن از طرفی مثلا حکومت ما اسلامیه باید یه هم چنین قانونی باشه اگه نباشه اسمش اسلامی نیست دیگه به نوع غربی گرایی و اصلا شاید یکی نخواد این جور صحنه هایی رو ببینه البته فکر نکنی من خایه مال یا هر اسم دیگه ای که امروزه میگن من مفقط میخواستم بهت بگم که حق بین باشی" 

بازم ممنون به خاطر وقتی که گذاشتی. اما نظر بنده:

اگه همچین خاطره ای که تعریف کردی صحت داشته باشه باید بگم از رهبر یه جامعه ی اسلامی همین طور هم توقع میره و به نظرم ایشون کار درستی انجام دادن. اما اینم بگم: اولا من منظورم صرفا یک شخص خاص نبود. دوما منظور من این مسائل پیش پا افتاده نبود. با صیغه خوندن واسه دو نفر که دردی از دردای یه جامعه برطرف نمیشه. نباید ساده بین بود. اگه جامعه ی ما مشکلی نداشت، اگه دنیا همه چیش درست بود، دیگه چه احتیاجی به منجی داشتیم؟

من دوس دارم آدم حق بینی باشم نه خوش باور. لابد تو هم جوونی. باید حرف همو خوب بفهمیم.

تو این دنیا فقط تا 14 تا معصوم داریم و فقط حرفا و کارهای اوناست که تحت هر شرایطی درسته و بی چون و چرا قابل دفاعه!

چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388
۵۰) نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش

اینو از وبلاگ اشک دل اینجا میذارم. چون هم خودم به نادر ابراهیمی علاقه داشتم و دارم و هم کسی به او علاقه داشت و دارد که من بسیار علاقه مند اویم!!! 

 


همسفر!

در این راه طولانی که ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

 

عزیز من!

دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

 

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم 

سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388
۴۹) تا حالا شده؟

شده یه وقتایی با خودت خلوت کنی و از درون احساس پوچی کنی؟

4-5ماه پیش خواهرم تو تست بازیگری یکی از هنرپیشه های معروف قبول شد. با اینکه خیلی علاقه داشت و استعداد، اما با مخالفت های شدید بابام مجبور شد بیخیالش شه. اون روزا من فقط دلم می خواس به خواهرم دلداری بدم و بهش بقبولونم که بازیگری خیلی هم ارزش نداره، حالا که نشده خودتو ناراحت نکن .

بعد از 4-5ماه حالا به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم اون حرفا رو بهش زدم. آخه وقتی با خودم خلوت کردم و به گذشته ها فکر کردم دیدم هیچی ندارم و هیچی نیستم. فقط یه خروار کارهای نصفه و نیمه و رها شده، یه عالمه روزها و شب های هدر رفته بدون هیچ چیزی که بتونم بهش دل خوش کنم. چه آرزوهای بزرگی داشتم و به خیلیاشون نرسیدم. دیدم هیچی ندارم. خواستم بگم حتی خدا رو هم ندارم، اما دیدم بی انصافیه. اون که همیشه بود ولی من آدم نبودم.

یه دورانی بود دلم خوش بود که اگه دنیا هم رو سرم خراب شه، باز یه خدایی هست که بتونم باهاش درد و دل کنم. اما حالا چی؟ دیگه روی این کارم ندارم.

آره اشتباه گفتم به خواهرم. رفتم و سر صحبتو باز کردم و گفتم که اگه به هنری یا به کاری علاقه داری، حتما سعی کن که بهش برسی. اگه بابا مخالفه، بیشتر اصرار کن. گفت چی شده یهو نظرت عوض شد؟ گفتم من همیشه نظرم عوض میشه!

جمعه 4 دی ماه سال 1388
۴۸) شعر ارسالی

این شعر رو شبنمکده تو قسمت نظرات برام گذاشته بود. فرصت کردید یه سر به وبلاگش بزنید، اونجا شعرای باحال تری داری

 

دیگر این خواب زمستانی نیست
دیگر این شهوت شیطانی نیست
گاه سر رفتن احساسات است
دیگر این  حوصله ایرانی نیست
هر که را می نگرم می بینم
کارتیراست  و یک مانی نیست
انتظار دل و دین شیخ  مدار
توی این سفره که یک نانی نیست
توی این خانه که مدتها هست
بوی سلمان  مسلمانی نیست
شب قدر است و  به سرها بینم
قاریانند و قرآنی نیست 

 

عذاداریهاتونم قبول باشه. دعا یادتون نره. من که امسال به خاطر پروژم توفیق نداشتم تو مراسم شرکت کنم. از صب که بیدار شدم تا همین چند دقیقه پیش داشتم ترجمه می کردم. 

عجب غلطی کردم پروژمو با این استاده برداشتم. گیر داده که پروژم مقاله کنم بفرستم واسه کنفرانس برق. حالا ما نخوایم مقاله بدیم کیو باید ببنیم؟؟؟

اه!!!!!

جمعه 4 دی ماه سال 1388
۴۷) معلم

عصری داشتم از دانشگاه بر میگشتم ، تو مترو که بودم صندلیای کناریم خالی بود. دو تا از دخترای آس دانشگاه اومدن و نشستن کنارم. روبرومونم دو تا بچه دبستانی با مامانشون نشسته بودن.

یه کم که گذشت دختر کناریم کیفشو باز کرد و کلی لواشک و آلوچه و تمبرهندی از تو کیفش در آورد. من اصلا باورم نمی شد این دوتا بتونن این همه خوراکی ترش رو بخورن (آدم فشارش می افته). ولی اینا خوردن و خوردن...

به آخرای تمبرهندی که رسیدن دختره بالاخره یه تارفم به ما زد. منم دیدم نگیرم زشته دیگه (یعنی از دست رفته!) قد دو بند انگشت تناول کردم!

از دست و پنجه ی این بانوان خوشگل آب نطلبیده که هیچ تمبرهندی نطلبیده ی ترشیده هم مراده!!

این دو تا بچه روبرویی و مامانشونم زل زده بودن به ماها که داریم چی کار میکنیم و یه نیشخندی هم بهمون می زدن.

خلاصش کنم اون یکی چند ایستگاه بعد پیاده شد و من با این یکی حرفیدم و گفتش که ترم 4 هستش و صبح ها هم تو دبستان معلمه!!!

فکرشو کنید اون دوتا بچه ی روبروییمون از خانوم معلم امروز چه درسی گرفتن!

پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388
۴۶ ) بازی

از طرف هستی شهابی به یه بازی دعوت شدم که لاجرم باید انجام بشه. تو این بازی باید 5تا از ویژگی هامو فاش کنم. انگاری همه ی کسایی که به این بازی دعوت شدن خصایص اخلاقیشونو فاش کردن و فقط من موندم. خب اینم از بنده: 

1 – من معمولا وقتی یه کاری رو شروع میکنم به احتمال قریب به یقین اون کار نصفه رها میشه که واقعا این خصوصیتم بدجور تو زندگیم دردسرساز شده و باعث پشیمونی های مدام من از گذشتم می باشد! 

2 – آدم احساساتی هستم طوری که سریع به اتفاقات اطرافم عکس العمل نشون می دم. گاهی حتی با شنیدن یه ترانه اشکم درمیاد (بچه ننه نیستما!) 

3 – توی یه جمع که قرار می گیرم به سرعت با افراد اون جمع ارتباط برقرار می کنم. 

4 – دوست دارم آدم خداترسی باشم ولی از دین و دینداری بویی نبردم و فقط ادعام میشه. 

5 – عاشق شعرای اخوانم. دلم می خواس یه روز بتونم مث اون شعر بگم. اصولی پیگیری کردم و به نتایج خوبی هم رسیدم ولی خب به دلیل خصوصیت شماره 1 به این آرزوم هم نرسیدم. 

بازی جالبی بود.

با تشکر از هستی شهابی

جمعه 27 آذر ماه سال 1388
۴۵) اندرز

امروز عصر تو هوای بارونی رفتم انقلاب (ناف کتاب فروشیا) واسه خرید یه کتاب. بیشتر از ده تا مغازه سر زدم ولی پیداش نکردم. در عوض مدام تو گوشم صدای پچ پچ مانندی میشنیدم "سی دی، سی دی سوپر"!

هر بار که اینا زر می زدن منم یاد غلطای گذشتم می افتادم. آخه یه زمانی تا یکی در گوشم می گفت سی دی من یهو ضربان قلبم می رفت بالا که الا و بلا باید من یه سی دی ازش بخرم و زودی برسم خونه و تماشاش کنم. واقعا اعتیاد بد چیزیه. هم پول آدمو می گیره، هم آبروشو. هم جسم آدمو نابود می کنه هم روحشو. گاهی که سر عقل میایم (که البته خیلی کم پیش میاد!) با خودم می گم که چرا کلی از وقت زندگیمو که خدا بهم داده بود صرف یه سری لذات چند لحظه ای کردم.

چند سال پیش که با چند تا وبلاگ ترک خودارضائی آشنا شدم تو یکیشون یه حرف جالبی دیدم که نویسندش نوشته بود دیدین فیلمای اون جوری و همراهش ارضا کردن خودمون مثل خوردن پسمونده ی غذای دیگرون می مونه.

واقعا حقیقت رو نوشته بود. فکرشو کنید یکی دیگه حال و حولشو کرده و احیانا پولی هم به جیب زده، اونوقت ما نشستیم و تو خیالمون با تصاویرشون حال می کنیم. بابا ما که دستمون بهشون نمیرسه لااقل دیگه خودمونو تباه نکنیم. این حرفا رو به خودم زدما. آخه کسی نیس یه کم نصیحتم کنه مجبورم خودم خودمو نصیحت کنم.

سخن حضرت علی رو داشته باشید (خطبه ی 89 نهج البلاغه):

"

و بدانید کسیکه که از خویشتن کمک و یاری نشود (خداوند او را مساعدت و همراهی ننماید و قوه ی عاقله او را بر نفس اماره اش غلبه و توانایی ندهد) تا اینکه از جانب خود پنددهنده و جلوگیرنده (از معاصی) ایجاد شود. هیچوقت از غیر خودش برای او نه منع کننده از گناه و خطاها خواهد بود و نه نصیحت و اندرزدهنده ای پیدا می شود.

"

پنجشنبه 19 آذر ماه سال 1388
۴۴) عکس های آنچنانی

امروز یه سر زدم به وبلاگ تلنگرهای کاتوره ای که اسم جالبی هم داره. دیدم داوود تو پست آخرش چند تا عکس ساده از مسجد جامع  چهلستون گذاشته. تو نگاه اول یه آرامش خاصی بهم دست داد بعدش با خودم فکر کردم دلیل اینکه این عکسا رو اینجا گذاشته چی میتونه باشه؟ یه لحظه دیدم همین آرامش چند ثانیه ای و تلطیف روح می تونه بزرگترین دلیلش باشه. دمت گرم داوود جون!

نمیدونم چقد با من هم عقیده اید ولی به نظر من جذابترین تصاویر مادی، تصاویر سکسیه! اگه با من مخالفید یا دارید به خودتون دروغ میگید، یا غریزه ی جنسی ندارید، یا اینکه تصاویر خیلی والایی دیدید که از جنس دنیای مادی نبوده و شما رو به مرحله ی متعالی از انسانیت رسونده.

مطمئنا واسه من و امثال من دیدن صحنه های سکسی تبدیل شده به یه عادت زشت و دست و پا گیر. من هر جوری که فکرشو کردم دیدم نمی تونم منکر جذابیت و رنگ و لعاب این تصاویر بشم!

یادمه بارهای بار وسوسه هام از یه فکر مزخرف شروع شده. اینکه بشینم پای کامپیوتر و با یه فیلترشکن برم جاهایی که نباید برم. درست این لحظه، که این افکار اومده تو سرم آغاز کلنجار رفتانای من با خودمه که بشینم پای کامپیوتر یا نه! خیلی لحظات سخت و سرنوشت سازیه. گاهی موفق بودم که از فکرش بیام بیرون گاهی هم نبودم اما به جرات می تونم بگم که وقتی تنهام این افکار پلید خیلی بیشتر به مغزم خطور می کنه. باید بگم شیطون هم خوب می دونه چه وقتی سراغ آدم بیاد و چه جوری گناه کردن رو واسه آدم زیبا جلوه بده.

خوبه که اینجا آیه ی 43 سوره ی انعام رو بزارم:

هنگامی که مجازات ما به آنها رسید خضوع نکردند (و بیدار نشدند تا تسلیم واقعیات شوند) چون دلهایشان (در اثر تکرار اعمال ناروا) قساوت یافته و شیطان هر کاری را که انجام می دادند در نظرشان زینت می داد. 

"

فقط ترجمشو نوشتم. راستشو بخواید شرمم اومد تو یه همچنین وبلاگی که صحبت از خیلی ...ها شده آیه ی خدا رو بنویسم.

خدا هممونو ببخشه

التماس دعا!!

پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1388
۴۳) نگاه عشق

کم کم دارم به این دخترک مشکوک می شم. همون که تو پست قبلی ازش گفتم. آخه اولش گفته بود که اهل ناز کشیدن و این چیزا نیس تازه فقط هم تک می زد ولی حالا مدام زنگ می زنه. منم که جواب ندادم. اگه تهران بود شاید وسوسه می شدم که جواب بدم ولی وقتی شماله می خوامش چی کار؟ الان که درگیره پروژه ی کارشناسیمم. شمالم کجا بوده. اه! امان از این وسوسه!!

یه کتاب از علی بهزادی به اسم " روزی که دریا غرق شد " می خوندم، خرده داستانی توش هست به نام " نگاه عشق". متنش اینه:

"

زمانه ای شده که تیرهای نگاه معشوق، عاشق را نمی کشد.

حتی او را مجروح هم نمی کند.

زمانه ای شده که شعرهای شورانگیزهم در معشوق اثر ندارد.

و معشوق اشارت های ابروی عاشق را درک نمی کند.

زبان رایج زمانه پول و خانه و زر و جواهر است.

زمانه ای شده که آنها که می خواهند در عشق موفق شوند

نزد جراحان زیبائی می روند.

تا ضمن کوچک کردن بینی،

لبخندی بر گوشه لب شان و اشاراتی بر ابرویشان بنشاند.

زمانه زمانه ی زیبائی های ساختگی است.

اما همه زبان خانه و طلا و جواهر را خوب می فهمند.

و اینها همان چیزهایی است که شاعران با احساس آنها را ندارند.

"

   1      2      3      4      5      6      >>