پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388
۵۰) نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش

اینو از وبلاگ اشک دل اینجا میذارم. چون هم خودم به نادر ابراهیمی علاقه داشتم و دارم و هم کسی به او علاقه داشت و دارد که من بسیار علاقه مند اویم!!! 

 


همسفر!

در این راه طولانی که ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

 

عزیز من!

دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

 

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم 

سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388
۴۹) تا حالا شده؟

شده یه وقتایی با خودت خلوت کنی و از درون احساس پوچی کنی؟

4-5ماه پیش خواهرم تو تست بازیگری یکی از هنرپیشه های معروف قبول شد. با اینکه خیلی علاقه داشت و استعداد، اما با مخالفت های شدید بابام مجبور شد بیخیالش شه. اون روزا من فقط دلم می خواس به خواهرم دلداری بدم و بهش بقبولونم که بازیگری خیلی هم ارزش نداره، حالا که نشده خودتو ناراحت نکن .

بعد از 4-5ماه حالا به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم اون حرفا رو بهش زدم. آخه وقتی با خودم خلوت کردم و به گذشته ها فکر کردم دیدم هیچی ندارم و هیچی نیستم. فقط یه خروار کارهای نصفه و نیمه و رها شده، یه عالمه روزها و شب های هدر رفته بدون هیچ چیزی که بتونم بهش دل خوش کنم. چه آرزوهای بزرگی داشتم و به خیلیاشون نرسیدم. دیدم هیچی ندارم. خواستم بگم حتی خدا رو هم ندارم، اما دیدم بی انصافیه. اون که همیشه بود ولی من آدم نبودم.

یه دورانی بود دلم خوش بود که اگه دنیا هم رو سرم خراب شه، باز یه خدایی هست که بتونم باهاش درد و دل کنم. اما حالا چی؟ دیگه روی این کارم ندارم.

آره اشتباه گفتم به خواهرم. رفتم و سر صحبتو باز کردم و گفتم که اگه به هنری یا به کاری علاقه داری، حتما سعی کن که بهش برسی. اگه بابا مخالفه، بیشتر اصرار کن. گفت چی شده یهو نظرت عوض شد؟ گفتم من همیشه نظرم عوض میشه!

جمعه 4 دی ماه سال 1388
۴۸) شعر ارسالی

این شعر رو شبنمکده تو قسمت نظرات برام گذاشته بود. فرصت کردید یه سر به وبلاگش بزنید، اونجا شعرای باحال تری داری

 

دیگر این خواب زمستانی نیست
دیگر این شهوت شیطانی نیست
گاه سر رفتن احساسات است
دیگر این  حوصله ایرانی نیست
هر که را می نگرم می بینم
کارتیراست  و یک مانی نیست
انتظار دل و دین شیخ  مدار
توی این سفره که یک نانی نیست
توی این خانه که مدتها هست
بوی سلمان  مسلمانی نیست
شب قدر است و  به سرها بینم
قاریانند و قرآنی نیست 

 

عذاداریهاتونم قبول باشه. دعا یادتون نره. من که امسال به خاطر پروژم توفیق نداشتم تو مراسم شرکت کنم. از صب که بیدار شدم تا همین چند دقیقه پیش داشتم ترجمه می کردم. 

عجب غلطی کردم پروژمو با این استاده برداشتم. گیر داده که پروژم مقاله کنم بفرستم واسه کنفرانس برق. حالا ما نخوایم مقاله بدیم کیو باید ببنیم؟؟؟

اه!!!!!

جمعه 4 دی ماه سال 1388
۴۷) معلم

عصری داشتم از دانشگاه بر میگشتم ، تو مترو که بودم صندلیای کناریم خالی بود. دو تا از دخترای آس دانشگاه اومدن و نشستن کنارم. روبرومونم دو تا بچه دبستانی با مامانشون نشسته بودن.

یه کم که گذشت دختر کناریم کیفشو باز کرد و کلی لواشک و آلوچه و تمبرهندی از تو کیفش در آورد. من اصلا باورم نمی شد این دوتا بتونن این همه خوراکی ترش رو بخورن (آدم فشارش می افته). ولی اینا خوردن و خوردن...

به آخرای تمبرهندی که رسیدن دختره بالاخره یه تارفم به ما زد. منم دیدم نگیرم زشته دیگه (یعنی از دست رفته!) قد دو بند انگشت تناول کردم!

از دست و پنجه ی این بانوان خوشگل آب نطلبیده که هیچ تمبرهندی نطلبیده ی ترشیده هم مراده!!

این دو تا بچه روبرویی و مامانشونم زل زده بودن به ماها که داریم چی کار میکنیم و یه نیشخندی هم بهمون می زدن.

خلاصش کنم اون یکی چند ایستگاه بعد پیاده شد و من با این یکی حرفیدم و گفتش که ترم 4 هستش و صبح ها هم تو دبستان معلمه!!!

فکرشو کنید اون دوتا بچه ی روبروییمون از خانوم معلم امروز چه درسی گرفتن!

پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388
۴۶ ) بازی

از طرف هستی شهابی به یه بازی دعوت شدم که لاجرم باید انجام بشه. تو این بازی باید 5تا از ویژگی هامو فاش کنم. انگاری همه ی کسایی که به این بازی دعوت شدن خصایص اخلاقیشونو فاش کردن و فقط من موندم. خب اینم از بنده: 

1 – من معمولا وقتی یه کاری رو شروع میکنم به احتمال قریب به یقین اون کار نصفه رها میشه که واقعا این خصوصیتم بدجور تو زندگیم دردسرساز شده و باعث پشیمونی های مدام من از گذشتم می باشد! 

2 – آدم احساساتی هستم طوری که سریع به اتفاقات اطرافم عکس العمل نشون می دم. گاهی حتی با شنیدن یه ترانه اشکم درمیاد (بچه ننه نیستما!) 

3 – توی یه جمع که قرار می گیرم به سرعت با افراد اون جمع ارتباط برقرار می کنم. 

4 – دوست دارم آدم خداترسی باشم ولی از دین و دینداری بویی نبردم و فقط ادعام میشه. 

5 – عاشق شعرای اخوانم. دلم می خواس یه روز بتونم مث اون شعر بگم. اصولی پیگیری کردم و به نتایج خوبی هم رسیدم ولی خب به دلیل خصوصیت شماره 1 به این آرزوم هم نرسیدم. 

بازی جالبی بود.

با تشکر از هستی شهابی

جمعه 27 آذر ماه سال 1388
۴۵) اندرز

امروز عصر تو هوای بارونی رفتم انقلاب (ناف کتاب فروشیا) واسه خرید یه کتاب. بیشتر از ده تا مغازه سر زدم ولی پیداش نکردم. در عوض مدام تو گوشم صدای پچ پچ مانندی میشنیدم "سی دی، سی دی سوپر"!

هر بار که اینا زر می زدن منم یاد غلطای گذشتم می افتادم. آخه یه زمانی تا یکی در گوشم می گفت سی دی من یهو ضربان قلبم می رفت بالا که الا و بلا باید من یه سی دی ازش بخرم و زودی برسم خونه و تماشاش کنم. واقعا اعتیاد بد چیزیه. هم پول آدمو می گیره، هم آبروشو. هم جسم آدمو نابود می کنه هم روحشو. گاهی که سر عقل میایم (که البته خیلی کم پیش میاد!) با خودم می گم که چرا کلی از وقت زندگیمو که خدا بهم داده بود صرف یه سری لذات چند لحظه ای کردم.

چند سال پیش که با چند تا وبلاگ ترک خودارضائی آشنا شدم تو یکیشون یه حرف جالبی دیدم که نویسندش نوشته بود دیدین فیلمای اون جوری و همراهش ارضا کردن خودمون مثل خوردن پسمونده ی غذای دیگرون می مونه.

واقعا حقیقت رو نوشته بود. فکرشو کنید یکی دیگه حال و حولشو کرده و احیانا پولی هم به جیب زده، اونوقت ما نشستیم و تو خیالمون با تصاویرشون حال می کنیم. بابا ما که دستمون بهشون نمیرسه لااقل دیگه خودمونو تباه نکنیم. این حرفا رو به خودم زدما. آخه کسی نیس یه کم نصیحتم کنه مجبورم خودم خودمو نصیحت کنم.

سخن حضرت علی رو داشته باشید (خطبه ی 89 نهج البلاغه):

"

و بدانید کسیکه که از خویشتن کمک و یاری نشود (خداوند او را مساعدت و همراهی ننماید و قوه ی عاقله او را بر نفس اماره اش غلبه و توانایی ندهد) تا اینکه از جانب خود پنددهنده و جلوگیرنده (از معاصی) ایجاد شود. هیچوقت از غیر خودش برای او نه منع کننده از گناه و خطاها خواهد بود و نه نصیحت و اندرزدهنده ای پیدا می شود.

"

پنجشنبه 19 آذر ماه سال 1388
۴۴) عکس های آنچنانی

امروز یه سر زدم به وبلاگ تلنگرهای کاتوره ای که اسم جالبی هم داره. دیدم داوود تو پست آخرش چند تا عکس ساده از مسجد جامع  چهلستون گذاشته. تو نگاه اول یه آرامش خاصی بهم دست داد بعدش با خودم فکر کردم دلیل اینکه این عکسا رو اینجا گذاشته چی میتونه باشه؟ یه لحظه دیدم همین آرامش چند ثانیه ای و تلطیف روح می تونه بزرگترین دلیلش باشه. دمت گرم داوود جون!

نمیدونم چقد با من هم عقیده اید ولی به نظر من جذابترین تصاویر مادی، تصاویر سکسیه! اگه با من مخالفید یا دارید به خودتون دروغ میگید، یا غریزه ی جنسی ندارید، یا اینکه تصاویر خیلی والایی دیدید که از جنس دنیای مادی نبوده و شما رو به مرحله ی متعالی از انسانیت رسونده.

مطمئنا واسه من و امثال من دیدن صحنه های سکسی تبدیل شده به یه عادت زشت و دست و پا گیر. من هر جوری که فکرشو کردم دیدم نمی تونم منکر جذابیت و رنگ و لعاب این تصاویر بشم!

یادمه بارهای بار وسوسه هام از یه فکر مزخرف شروع شده. اینکه بشینم پای کامپیوتر و با یه فیلترشکن برم جاهایی که نباید برم. درست این لحظه، که این افکار اومده تو سرم آغاز کلنجار رفتانای من با خودمه که بشینم پای کامپیوتر یا نه! خیلی لحظات سخت و سرنوشت سازیه. گاهی موفق بودم که از فکرش بیام بیرون گاهی هم نبودم اما به جرات می تونم بگم که وقتی تنهام این افکار پلید خیلی بیشتر به مغزم خطور می کنه. باید بگم شیطون هم خوب می دونه چه وقتی سراغ آدم بیاد و چه جوری گناه کردن رو واسه آدم زیبا جلوه بده.

خوبه که اینجا آیه ی 43 سوره ی انعام رو بزارم:

هنگامی که مجازات ما به آنها رسید خضوع نکردند (و بیدار نشدند تا تسلیم واقعیات شوند) چون دلهایشان (در اثر تکرار اعمال ناروا) قساوت یافته و شیطان هر کاری را که انجام می دادند در نظرشان زینت می داد. 

"

فقط ترجمشو نوشتم. راستشو بخواید شرمم اومد تو یه همچنین وبلاگی که صحبت از خیلی ...ها شده آیه ی خدا رو بنویسم.

خدا هممونو ببخشه

التماس دعا!!

پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1388
۴۳) نگاه عشق

کم کم دارم به این دخترک مشکوک می شم. همون که تو پست قبلی ازش گفتم. آخه اولش گفته بود که اهل ناز کشیدن و این چیزا نیس تازه فقط هم تک می زد ولی حالا مدام زنگ می زنه. منم که جواب ندادم. اگه تهران بود شاید وسوسه می شدم که جواب بدم ولی وقتی شماله می خوامش چی کار؟ الان که درگیره پروژه ی کارشناسیمم. شمالم کجا بوده. اه! امان از این وسوسه!!

یه کتاب از علی بهزادی به اسم " روزی که دریا غرق شد " می خوندم، خرده داستانی توش هست به نام " نگاه عشق". متنش اینه:

"

زمانه ای شده که تیرهای نگاه معشوق، عاشق را نمی کشد.

حتی او را مجروح هم نمی کند.

زمانه ای شده که شعرهای شورانگیزهم در معشوق اثر ندارد.

و معشوق اشارت های ابروی عاشق را درک نمی کند.

زبان رایج زمانه پول و خانه و زر و جواهر است.

زمانه ای شده که آنها که می خواهند در عشق موفق شوند

نزد جراحان زیبائی می روند.

تا ضمن کوچک کردن بینی،

لبخندی بر گوشه لب شان و اشاراتی بر ابرویشان بنشاند.

زمانه زمانه ی زیبائی های ساختگی است.

اما همه زبان خانه و طلا و جواهر را خوب می فهمند.

و اینها همان چیزهایی است که شاعران با احساس آنها را ندارند.

"

چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388
۴۲) هوس س.ک.س یا هوس شارژ؟

 دو سه سالی میشه که به چت روما سر نزده بودم. چند روز پیش که بعد مدتها رفتم، دیدم محیطش نسبت به قبل افتضاح تر شده. از هر 5تا پی ام 3تاش پیرامون س.ک.س ه و از این 3تا هم یکیش پیشنهاد هم جنس بازی و دیگر کسافت بازیاس. البته قبلنا هم بود ولی حالا بیشتر شده. چی بگم؟ من که به بعضیاشون حق می دم. چه کنن بدبختا؟ مگه این مملکت به ظاهر اسلامی راه سالم و در عین حال همواری باز گذاشته؟ یه مشت پیر پاتال دارن واسه ملت تصمیم می گیرن. اصلا یادشون نمیاد وقتی خودشون جوون بودن چه شیطونایی بودن!

بگذریم! امروز با یه دختره آشنا شدم. البته 7ماه پیش یه بار باهاش تلفنی حرف زده بودم.

 بچه ی شماله. گفت تا عید تهران نمیاد و گیر داد که من برم اونجا ببینمش. منم که گفتم درس دارم و از این شر و ورا! اونم در اومد گفت من مهره ی مار دارم تا آخر هفته می کشمت اینجا! منم تو دلم گفتم به همین خیال باش. هنوز چند ساعت نگذشته بود که تک زد به موبایلم ( خودش که زنگ نمیزنه دخترک ) در اومد گفت یه سوال بپرسم راستشو می گی؟ گفتم آره. گفت تا حالا س.ک.س داشتی؟!!!

ما رو می گی وا موندیم،لامصب بزار یه چند روز بگذره.

حالا خیال نکنید عاشق چش و ابروم شده بود، کارت شارژ می خواس!!!

مهره ی مارش این بود. کلی هم از هیکل و قیافش تعریف کرد ( از خود مچکر!!!)

منم بهش گفتم اگه من پول داشتم برات کارت شارژ بگیرم، می رفتم زن می گرفتم که دیگه محتاج توی عوضی نباشم قط کردم و دیگه هم بهش زنگ نخواهم زد!

یکی از دوستام یه بار تو مترو این بحثا رو پیش کشید و به من گفت که چقد احمقم واین حرفا رو بریز دور. منم که هیچ وقت تو بحث کم نمیارم بهش گفتم آخرین باری که س.ک.س داشتی کی بود؟ گفت چند ماه پیش. گفتم چقد خرجت شد؟ گفت 75تومن تو جیبم بود، 70تومنش رفت!

بهش گفتم خاک بر سرت من احمقم یا تو؟ 6روز تموم کار کردی پول درآوردی، همشو واسه نیم ساعت دادی به اون. واقعا که زور داره آدم کلی خرحمالی کنه و بعد اون زنیکه در عرض نیم ساعت به اندازه ی یه هفته کار کردن تو پول در بیاره. کار ندارم که باز شروع کرد واسه من توجیه کنه ولی معلوم بود که ته دلش بهش زور اومده.

فکر نکنید من مخالف رابطه ی جنسیم ولی نه اینطوری. بهترین راهش همونه که اسلام گفته، البته اسلام واقعی نه اینی که تو جامعه ی ما داره پیاده میشه. از من به شما نصیحت اگه از این پولا دارید برید زن بگیرید به خدا زن خودتون بیشتر بهتون حال میده تا این زنیکه ها! البته صیغه هم خوبه. اگه گیرتون اومد از دست ندید. مسائل بهداشتی وایمنی رو هم رعایت کنید!!!

یاد این بیت زیبا افتادم و خودم هم زیباترش کردم:

یادمان باشد اگر ... شدیم

                       طلب س.ک.س ز هر بی سر و پایی نکنیم

شنبه 7 آذر ماه سال 1388
۴۱) بازم هوس!

دیشب یه خواب هوس آلود دیدم. خواب دیدم که باز عهدمو شکستم و کارای بد بد کردم. جالبه که تو خواب هم همون حس پشیمونی بعد گناه به سراغم اومد. باز داشتم به خودم فش می دادم که یه هو بیدار شدم. خیلی لحظه ی قشنگی بود وقتی دیدم که همش یه خواب بوده!!!

داشتم بااااااااال در میاوردم!

آخیییییش خدا رو شکر!

یه چیز جالب تر اینکه همین چند دقیقه پیش باز آقا هوسه اومد سراغم. پشت کامپیوتر بودم که از جانب یه موجود خبیس وسوسه شدم که برم یه چار تا سایت ... دید بزنم. نزدیک هم بود که برم اما یهو یاد خواب دیشبم افتادم و باقی قضایا...

خدا جون خیییلییی دوست دارم!

   1      2      3      4      5      >>